تو را چه بخوانم؟

آنگاه که نگاه من در تیرگی رویا آلود شامگاهی
با شگفت زدگی، به ستارگانی که چشمان تواند
خیره می شود
و هر پرتویی از این ستاره ها چون رودی از عشق است
که به اقیانوس روح خروشان من سرازیر می گردد.

تو را چه بخوانم؟

آنگاه که نگاهت را
که مانند کبوتر شیرینی است
بر من می خوابانی،
و این کبوتر، هر پری از پرهایش
شاخه صلح افشانی است
نرم، آنقدر نرم،
نرم تر از ابریشم
و لطیف تر از بالشتک گهواره

تو را چه بخوانم؟


انگاه که آهنگ خوش صدایت به طنین می آید؛
و درختان برهنه زمستان، با شنیدن آن
برگهای سبز برخود می رویانند
چه، گمان می برند از آنجا که بلبل به نوا آمده،
بهار نو کننده، که آنهمه چشم به راهش بوده اند فرا رسیده است.

.
.
.

تو را چه بخوانم؟

ای مادر دلنواز سعادت
ای دختر پریسای خیال
که مانند برق هوا درخشیده ای
و واقعیت ِ وجود خیره کننده تو
از رویاهای سرکش من فراتر رفته است؛
ای گنج بی بدیل
صنم من، عروس من
بگو تو را چه بخوانم؟
                                                                             ساندور پتوفی، شاعر مجار (1849-1823)

 


 

نوشته شده توسط ارژنگ در 88/01/12 ساعت 9 موضوع وقت اضافه | لینک ثابت